| |
|
22 فروردین 1384 |
|
داستانک |
توی حیاط دانشگاه منتظرت ایستاده بودم. بوی ماهی سرخ شده دیوونم کرده بود.کتاب و جزوه ای که میخواستی آورده بودم ولی تو دیر کرده بودی.بالای صفحه اول کتاب نوشتم: دیر کردی...منم رفتم...میدونی...خیلی ماهی دوست دارم. چند روز بعد کتاب و جزوه را دادی دستم و زود رفتی...جزوه رو که باز کردم دیدم نوشتی: تو هم خیلی ماهی....منم دوستت دارم... یادش به خیر!!!! |
|
| |
|
8 فروردین 1384 |
|
بدون شرح |
|
سال نو مبارک


|
|