هیچستان
22 فروردین 1384
داستانک
توی حیاط دانشگاه منتظرت ایستاده بودم. بوی ماهی سرخ شده دیوونم کرده بود.کتاب و جزوه ای که میخواستی آورده بودم ولی تو دیر کرده بودی.بالای صفحه اول کتاب نوشتم:
دیر کردی...منم رفتم...میدونی...خیلی ماهی دوست دارم.
چند روز بعد کتاب و جزوه را دادی دستم و زود رفتی...جزوه رو که باز کردم دیدم نوشتی:
تو هم خیلی ماهی....منم دوستت دارم...
یادش به خیر!!!!

8 فروردین 1384
بدون شرح

سال نو مبارک







عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو
می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد
و چه علم نامقدسی است وقتی که
خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد
شناسنامه کامل من...
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18242