|
به بدرقه ات
نه کاسِِه آب خرافه ای بر خاک خواهم ریخت
نه بوسه بر عطف اورادی را از تو طلب خواهم کرد
که جهان
بازگشت دوباره تو را
با بانگ صامتش
با من در میان نهاده است
روح آب و نفس زنبق
جرات درنا و سخاوت سپیدار
شرم بهار و باور باران
رقص بلور و تحمل سنگها با توست
عشقت رستاخیز ترانه هاست
باز می گردی
می رهانی ام از دیار دل مرده اندیشه های خویش
تسلای صدایت
نوش دار به هنگام تمام حسرت هاست
مرا به میهمانی چشمانت ببر
و حالا ...دوباره مهر و خاطرات تو....باران و برگهای خیالی....بی خش خش...بی تو
|