هیچستان
29 آبان 1384
مرگ در پاییز

در مرگ من نماز وحشت بخوان

اگر خود دچار این مراسم اجباری

که مرگ من پایان جهان است

عبور پرستو بر پهنه تویم

سقوط واپسین برگ از پیچک یک دیوار

بر لبانم گل سرخی بگذار

تا طعم بوسه های تو با من باشد

آن دم که استوار

از جاده های تفته دوزخ می گذرم

در مرگ من بخند

که خنده های تو را دوست می داشتم

به جهانی که در آن گریستن ساده ترین عادت انسان ها ود.

گفتی : دوستت می دارم

تا روئینه شوم

نه آغاز و نه انجام

مرگ من اتفاق ساده ای است

به مانند عطسه اضطرابی در غروب واپسن روز زمستان

که تبلور سبز بهار را خبر می دهد.

تو جاودانگی منی

حرارت دستانت

بی نیازم می کند از تمام هیمههای حلب نشین کوچه های شهر

به اشاره ات زمستان رنگ می بازد

و رنگین کمان بهاری

از پیراهنم سر می زند!

آن سوی عشق چنین است

مرگ

آغاز بهار است


23 آبان 1384
شبهای روشن

آنها کجایند

آنها که می آمدند و می رفتند

افسانه خیابان می شدند

باد را بر می افروختند

خاک را متبرک میکردند

راه درازی انگار طی شده است

این قصه

کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.

قصه همیشه از دل تاریکی

از دل شب

آغاز می شده است....

این شعر را هانیه توسلی در فصلی از فیلم زیبای شبهای روشن که برداشتی آزاد از کتابی به همین نام از قئودور داستایوسکی است میخواند.با کلامی زیبا و عاشقانه...و چشمهایی غرق در انتظار شنیدن صدای پایی از دل تاریکی و سرما....شهای روشن را حتما ببینید.و اگر شاعر شعر را میشناسید برایم بنویسید.پاینده و ماندگار باشید.


15 آبان 1384
وکیل

 

زیر پنجره ام شش درخت ایستاده اند

با شکایتی در دست

پرده را نمی کشم

بدیهی است که من وکیل درختها باشم

درختها ریه های شاعرند

من و درخت همزادیم

میوه های درخت را گاهی من می دهم

رختهای من را گاهی آنها می پوشند

بدیهی است که درختها پنهانم کنند.

و تازه من یک نمونه کوچکم

وقتی خدا زمین را تمام کرد

این پنجه های سبز به عنوان درخت

از قلب تنهای خاک رستند

که دامنش را نگه دارند.

و او که عاشق بود اینجا ماند

و جواب محبت را با شکوفه داد.

برای همین از آه درختها می ترسم...

 


7 آبان 1384

ازتو با بادها سخن خواهم گفت

از تو با پرندگان

از تو با فواره های روشن باغ

از تو با آسمان سخن خواهم گفت

از تو با شب چراغ ستارگان

از تو با خورشید

از تو با قطره های بازیگوش باران

از تو با طاق رنگین کمان سخن خواهم گفت

از تو با چشمه ها

از تو با رودها

از تو با اقیانوس ها سخن خواهم گفت

با موج ها و ماهیان و مرغان سپید ماهی گیر

از تو با درختان ،از تو با بیرق بنفشه

از تو با کودکان گردو باز سخن خواهم گفت

از تو با بردگان نان

از تو با مردمان ساده سرزمینم

از تو با تمام برگهای نانوشته جهان سخن خواهم گفت

از تو با عطرها و آینه ها

از تو با  بلوغ پس کوچه ها

از تو با تنهایی انسان

از تو با تمام نفس های خویش سخن خواهم گفت

تو را به جهان معرفی خواهم کرد

تا تمام دیوارها فروریزند

و عشق بر خرابه های تباهی

مستانه بگذرد

 

رسالت دیگری در میان نیست

من به این رباط آمده ام

تا تو را زندگی کنم

و بمیرم...


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو
می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد
و چه علم نامقدسی است وقتی که
خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد
شناسنامه کامل من...
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18247