هیچستان

جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
28 اسفند 1384
فردا روز نو می شود.

فصل اول:

شب است . باران می خورد به شیشه پنجره. توی سکوت اتاق تو هنوز آنجا ایستاده ای کنار درخت و با چشم های خسته ات نگاهم می کنی. اما من چقدر حرف دارم برایت اگر این باران بگذارد. حرف هایی که تمام این سالها ی خاکستری سنگینی کرده اند روی دلم. حرف هایی که پشت بندش همیشه یکریز باران بوده است و باران. نمیدانم کی خواب می بردم با خود که تو آرام از روی دیوار پایین می آیی. همه حرف هایم را یکجا باد با خود می برد لای شاخه های درخت.چند برگ روی زمین می ریزد. خنده ام می گیرد. می خندی. چقدر دلتنگ خنده ات شده بودم.

فصل دوم:

دیگر خبری از باران که تا صبح به شیشه پنجره می خورد نیست. تو هم نیستی. مثل همیشه این سالها سرکه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و سکه را توی سفره گذاشته ام. امان از این سین هفتم که همیشه فراموشش می کنم. تو می شوی سین هفتم و باز نگاهم می کنی. شاید می خواهی بگویی دلت برای ماهی قرمز توی تنگ می سوزد. آخر ماهی ها کنار درخت حتی به اندازه یک سیب گفتن هم دوام نمی آورند.

فصل آخر:

فردا روز نو می شود. فردایی که بی تو انگار هیچ وقت خیال آمدن ندارد.فردایی که رنگ عادت گرفته است.درست مثل شبهایی که همیشه سیاهند. شبهایی که جز نوشتنشان روی سپیدی کار دیگری نمیتوانم کرد. فردا هم می نویسم.می نویسم تا باز خواب بیاید و ببردم با خود. چه می شود کرد. این ساعت ها که بیایند و بروند بک روز دیگر روی برگ های تقویم از سالهای بی تو بودن ورق می خورد.

 

 

پ .ن :خیالت را می بوسم و می گویم عیدت مبارک عزیز دلم!!

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
چه جهل مقدسی است آنگاه
که انسان بعد از سالها رنج و تکاپو
می فهمد که هنوز هیچ نمی فهمد
و چه علم نامقدسی است وقتی که
خدا در متن آگاهیهای انسان نباشد
شناسنامه کامل من...
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18252